جمعه سوم فروردین 1386
خداوندا من از تنهایی وبرگ ریزان پاییز من از سردی سرماس زمستان من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم....خداوندا من از دوستان بی مقدار من از همراهان بی ا حساس من از نارفیقیهای این دنیا میترسم...خداوندا من از احساس بیهوده بودن من از چون حباب اب بودن من از ماندن چون مرداب میترسم.......من ا مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک میترسم.......خداوندا من از ماندن میترسم...خداوندا من از رفتن میترسم....خداوندا من از خود نیز میترسم....خداوندا پناهم ده.......
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 6:25  توسط مریم
|